|
بدون شرح
|
اون شب که یه شب بود
کسی بی خبر آمد
مرا دست خودم داد
کسی مثل خودم غم
کسی مثل خودم شاد
کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز
کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز
کسی خنده کسی غم
کسی شادی و ماتم
کسی ساده کسی صاف
کسی درهم و برهم
کسی پر ز ترانه
کسی مثل خودم لال
کسی سرخ و رسیده
کسی سبز و کسی کال
کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند
کسی مرثیه آورد برای دل من خواند
من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد
و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
هر صبح ، گنجشکی لب ایوان خانه
سر می دهد آوازهای شادمانه
جان مایه آواز او آزادی اوست
آزادی او چهره ساز شادی اوست.
پرواز ، آواز
آواز ، پرواز
بر شاخه ها بر بام ها ،
تا دور دست بی کرانه....
من نیز ، هر صبح
اینجا ، کنار پنجره ، پر بسته ، دلتنگ
شعری ، سرودی ، می سرایم
با حسرت پرواز آن مرغ خوش آهنگ.
او ، می سراید تا فضای صبحدم را
هر لحظه رنگین تر کند با هر ترانه
من ، می سرایم ، تا نمیرم تا بمانم.
بر ما چنین رفته ست فرمان زمانه.
فریدون مشیری
مرحوم حسین پناهی
در خانه ات هستي و مي بيني:
در ژرف اقيانوس آرام
نسل فلان ماهي، - هزاران سال پيش از ما-
نابود گرديده ست.
در خانه ات هستي و مي خواني:
نور فلان سياره، صدها سال نوري
- تا بگذرد از كهكشان ما-
پهناي اين هفت آسمان را درنورديده ست!
در خانه ات هستي و از اينگونه بسيار
هر روز مي بيني و مي خواني و مي داني.
اما، نمي داني
اينك، سه روز است
همسايه ات، تنهاي تنها، در اتاقش
از اين جهان بي ترحم، چشم پوشيده ست!
همسايهي بيمار
همسايهي تنها
داروي قلبش را
در استكان هم ريخته،
نزديك لب آورده،
آه، اما ننوشيده ست!
آشفتگي هايي، گواهي مي دهد:
تا باخبر سازد شما را، يا شمايان را
بسيار كوشيده ست.
همسايه اي امروز مي گفت:
- البته با افسوس-
-« من، سايه اش را گاه مي ديدم
از پشت شيشه،
مثل اين كه مشت بر ديوار مي زد!»
و آن ديگري،
- افسرده- مي افزود:
-« من هم صدايي مي شنيدم،
از پشت در،
بي شك،
تنهايي اش را زار مي زد!»
سرانجام بشر را، اين زمان، انديشناكم، سخت
بيش از پيش.
كه ميلرزم به خود از وحشت اين ياد.
نه ميبيند،
نه ميخواند،
نه ميانديشد،
اين ناسازگار، اي داد!
نه آگاهش تواني كرد، با زاري
نه بيدارش توانم كرد، با فرياد!
نميداند،
براين جمعيت انبوه و اين پيكار روزافزون
كه ره گم ميكند در خون،
ازين پس، ماتم نان ميكند بيداد!
نميداند،
زميني را كه با خون آبياري ميكند،
گندم نخواهد داد!
فریدون مشیریحمید جان سلام دیدم صحبت سر خاطره است گفتم منم یکی از خاطراتموگفته باشم.
اواخر سال هشتادوپنج من تازه نامزد کرده بودم. شاید هفت هشت روز گذشته بود که صحبت از شرکت در امتحان ورودی دانشگاه جامع علمی_کاربردی شد. راستش از این موضوع چیزی به همسرم نگفتم چون با خودم گفتم مثل آزمون دانشگاه دولتی قبول نمیشم ضایع میشه.حالا اول بسم الله آدم پیش خانواده همسرش ضایع بشه خیلی خیطه.
حالا بماند که .........
به نام خدایی که در این نزدیکیست
….
….
اولین خاطره اختصاص به زمانی داره که دوست خوبم اقای طر لانی هنوز میهمان نشد ه بود و باهم روزگار سپری می کردیم .
تازه نمره های طراحی الگوریتم اعلام شده بود من و حسین به همراه آقای قنبریان برای زیارت نمرات و درج اعتراضات وحشتناک به استاد قصد داشتیم به سمنان سفر کنیم .
گهگاه صدای سوت عابری خسته از کوچه
خواب خشت ها را زخمی می کند
وباز سرک هوسانه ی دل از لب دیوار
سکوت را به کوچه می پاشد.
به نام خدا
بنده یه فکری به ذهنم رسیده و خیلی دوست دارم نظر دوستان را در این رابطه بدونم . قصد دارم خاطرات دوستان در این مرکز در وبلاگ قرار بدم البته نه هر خاطره ای رو که باعث رنجش خاطر کسی بشه . چون اگه خاطراتتمون در بخش نظرات بزارین جذا بیتش از دست می ده .از طرفی با لاخره باید به دست من یا نویسند گان این وبلاگ برسه تا بتونیم مطالب دوستان رو در وبلاگ قرار بدیم ؟!
شدیدا نیاز مند یاری سبزتان ( اگه زردم بود اشکالی نداره ، خلاصه ایده بدین) هستیم !!
دارو دسته ي نيويوركي ها
اميدوارم كه اين فيلم و ديده باشين چون فيلم قشنگيه
داستان اين فيلم اينه كه
اوايل كشف قاره و كشور امريكا انگليسي ها خودشون رو صاحب اونجا مي دونستند بعد يك گروه مهاجر ايرلندي (كه اون موقع مستعمره انگليس بود ) به اونجا مهاجرت كردن و به تدريج تعداد ايرلندي ها خيلي زياد شد
(از همين اول بگم كه من شخصيت ها رو يادم نيست)
تا اينكه يك گروه انگليسي جمع شدند و عليه ايرلندي ها سخنراني كردند كه در واقع هيچ نتيجه اي نداشت
تا اينكه دو طرف تصميم به جنگ رودررو گرفتند كه حالا از قسمتي از فيلم كه رد شيم ايرلندي ها اوايل شكست مي خورند اما بعدها توسط ( كسي كه نقش اون رو لئوناردو دي كاپريو بازي مي كرد استثناعن اين يكي رو يادم بود) يك شخصي انگليسي ها رو شكست مي دهند و روزگار منوال عادي خودش رو در پيش گرفت.
حالا منظورم چي بود؟
نظرتون چيه آخرش چي ميشه
۱.زدن بنزین در پمپ بنزین
۲.کمک به کسایی که به هر دلیل تو پمپ بنزین دنبال کارت سوخت می گردن تا بنزین بزنن
۳. پول در آوردن از طریق فروش بنزین های داخل آن
۴.نمره گرفتن
۵.نمره دادن
۶.پر کردن ورقه خالی
۷.اعتماد به نفس در سر جلسه امتحان
۸. اعتماد به نفس در تصحیح برگه
۹. هر کاره دیگه ای که پت و مت انجام میدن
تو نظرهای این پست دوستان از هر چی می خوان صحبت کنن ؟؟ نظر بدین به قول استاد تعارف تیکه پاره کنین ویا اصلا هر چی تو ذهنتون می گذره بگین
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
قیصر امین پور
دیرسالی است که در من جاری است
عاشقی نقلی استمراری است
عشق را-- این غزل حافظ را--
می توان گفت مگرتکراری است
به گمان تو و- آئینه تو -
در من این شیفتگی بیماری است
به یقین من و خشتی چون من
باور آینه ات زنگاری است
×××××
در چنین دغدغه های غمساز
که همه زیر و بمش بی زاری است
تو به بی-دردی خود شنگی ومن
شوق ام این است که دردم کاری است
×××××
مادر حوصله دارم میگفت:
مرگ یک چهره عاشق داری است
مادرم رفت و رها گشت وهنوز
عاشق اش در پی خودآزاری است
شعر از: بهمنی
ایشون گفتن نظراتی که در وبلاگها ثبت می شه به صورت یه پست بذارم داخل وبلاگ. ایده ایشون به نظرم فوق العاده میومد و این کارو کردم . این مطالب را به صورت پستی که توسط دوستان نوشته شده است در وبلاگ قرار خواهم داد در متن در ج شده مطمئنا اسم نویسنده نیز درج خوهد شد حتی اگه این اسم خر مگس باشه
زندگی چیست؟
آسمان را سکوتی غم بار بغل کرده
شهر خفته در غفلت
پاهایش مصمم رفتن كوچه را لبريز حس غربت ميكند
كاش بال هاي مرغابي ها آنقدر توان داشتند
تا از رفتن بازش مي داشتند.
رنگ وداع ميزند به خانه چشمان دلتنگش
...
نفس مسجد در سينه حبس شده
بوي خون مي آيد از محراب
مهر در حسرت سجده ي دوباره اش
و نخلستان چشم به راه آمدنش
صداي "فزت و رب الكعبه"
بغض چاه را مي شكند.
به نام خدایی که در همین نزدیکی است
اولین پستم رو در این وبلاگ با مطلبی در مورد زندگی شروع میکنم، امیدوارم بقیه ، این مطلب رو تکمیل کنند
میخواستم این مطلب رو به زبون سمنانی براتون بزارم تا شما مقداری سمنانی یاد بگیرید اما به دلیل جدی بودن مطلب از این کار منصرف شدم ؛ اما اصل پروژه که همانا آموزش زبان سمنانی میباشد به قوت خود باقیست .
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوريهاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود ميخواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوريهاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟
مهدی اخوان ثالث